
حس مزخرفيه! حس ميكنم من آدم زندگي كردن تو اين دوره نيستم! نميشه منو برگردونن به دهه هاي قديمي تر؟xa0...
ادامه مطلب
راستش خيلي فكراي مختلف تو سرمه كه نميدونم كدوم سمت بايد برم! كار رو ول كنم برم ارشد بخونم؟ ارشد رو بي خيال بشم xa0و كارم رو حفظ كنم؟ از رفتار مسئول بخشمون خوشم نمياد برم محيط كارمو عوض كنم؟ همكاراي خيييلي خوبي دارم و تو بيمارستان جا افتادم آيا همينجا بمونم؟ ريسك كنم كلا محيط كار و همكارامو عوض كنم؟ اگه آسمون همه جا يه رنگ بود چي؟ اصلا كلا كار و درس رو بذارم كنار برم پي خوش گذروني؟ يه ماشين بگيرم از اين هر روز تو مترو خلاص شم؟ ماشين بگيرم همش تو ترافيكم؟ اين چيزا رو ميبينيد؟ اينا فكراييه كه داره ...
ادامه مطلب
تجربه نوشتن خيلي خوبه، xa0اين كه تو جاهاي مختلف سعي كني بنويسي تجربه خوبيه اما راستش هيچ جا وبلاگ نميشه! هيچ وقت دلم نيومد وب هامو پاك كنم اما وقتي بلاگفا كل مطالب و آرشيومو حذف كرد انگار ديگه دلم نخواست اينجا بمونم انگار فرار كردم از اينجا انگار يه بغض داشتم كه دلم نميخواست شكستنش رو بلاگفا ببينه! اما راستش اون روزايي كه اينجا روزانه نويسي ميكردم رو خيلي بيشتر از الان دوست داشتم. تو كانال نوشتن هم خوبه ها تو همون آدمي و همون نوشته ها فقط جاي وب داري تو كانال مينويسي اما اينجا برام حكم خونه رو د...
ادامه مطلب
راستش دلم هواي دوباره اينجا نوشتن كرده :)...
ادامه مطلب
تو xa0راه برگشت از بيمارستان تو مترو خوابم برده بود دختر كناريم بيدارم كرد گفت ببين تو كدوم ايستگاه پياده ميشي؟ گفتم چطور؟ گفت اين قدر عميق خوابت برده ميترسم خواب بموني ايستگاهتو رد كني! خندم گرفت گفتم نه عزيزم من شرطي شدم سر ايستگاهم بيدار ميشم و دوباره خوابيدم وقتي خواستم پياده شم گفت همش منتظر بودم جا بموني خون و دل خوردم تا ايستگاهت برسه :))))...
ادامه مطلب