به ياد نمي آورم اما بايد چيزي را در گذشته گم كرده باشم! مثلِ يك كاست از صداهاي كودكي، مثلِ دندانِ شيريِ لاي دستمالِ زير بالشت، مثلِ پاك كن هندوانه اي كلاس اول، مثلِ يخمك هاي در راه برگشت به خانه، مثل بوي نانوايي سر خيابان، مثل عاشقيه بيد مجنون، مثل صبوري چنار، مثل گريه هاي شبانه، اسمس هاي بي جواب، مثل يك بودن، بودن تو!
بايد چيزي را در گذشته ام گم كرده باشم، چيزي شبيه به يك احساس، مثلا دوست داشتن، دوست داشتنِ تو...
به ياد نمي آورم از كجاي گذشته ام با من بودي و در پيچ كدام كوچه بود كه ديگر قدم هايت با من نبود يا شايد هم من بودم كه در شلوغي شهر دستم از دستت رها شد و در ازدحام جمعيت چشمانت را گم كردم!
به ياد نمي آورم شبيه يك پيرزن كه هيچ يك از چهره هاي عكس هاي آلبوم قديمي نظرش را جلب نميكند و به غريبه اي نگاه ميكند كه در عكس ها به او لبخند زده است.
به ياد نمي آورم كه چگونه از من رفتي كه فصل ها اينگونه فراموشكار شده اند "باران از خاطر تابستان رفته و برف قهر كرده است با سپيديِ زمستان"
بايد برگردي، بايد دست دراز كنم و تو را از عمقِ گم شده ي گذشته بيرون بكشم قبل از اين كه خورشيد تابيدن، زمين چرخيدن، ماهْ شب را و من احساس دوست داشتن را از ياد ببرم...
#دلنوشته
#الهام_ت خیلی دور خیلی نزدیک...
ما را در سایت خیلی دور خیلی نزدیک دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 12 تاريخ: جمعه 26 شهريور 1395 ساعت: 3:22